تبليغاتX
باران بهاری
دوستی را دوست بدار عشق را عاشق باش
 

 دیگه از همه بریدم ، حال قلبم زار زاره

 آرزوهامو فروختم ، مسیرم سمت مزاره

 جاده غریب اشكام ، چراغ قرمز نداره‏
 دعا كن بمیره چشمام ، تا دیگه هرگز نباره‏


 حلقه ‏هاى انتظارم ، حالا از همه جدا شد
 به چه سختى عشقو كاشتم ، با یه باد اونم فدا شد


 گل اعتماد و له كرد ، دست هر كسى سپردم‏
 خواب كشتن منو دید ، دل هر كیو كه بردم‏


 چى بگم وقتى یه رنگى ، واسه هیچكى آشنا نیست‏
 به گوش كسى نخورده ، بى وفایى رسم ما نیست!!!

|+| نوشته شده توسط اسی در یکشنبه دهم مرداد 1389  |
 

تاهمسفرم عشق است در جاده تنهایی
از دست نخواهم داد دامان شكیبایی

تا من به تو دل دادم افسانه شده یادم
چون حافظ و مولانا در رندی و شیدایی

از عشق تو سهم من ،همواره همین بوده است
رسوایی و حیرانی ، حیرانی و رسوایی

تو آتش و من دودم ،دریا تو و من رودم
هرچند محال اما ، چیزی است تماشایی

چندی است كه پیوندی است پیوند خوشایندی است
بین تو و آیینه ،آیینه و زیبایی

من دستم و تو بخشش ، تو هدیه و تو خواهش
من زین سو و تو زان سو ،می آیم و می آیی


با گردش چشمانت افتاده به میدانت
انبوه شهیدانت ،تا باز چه فرمایی

بی ساحل آغوشت آغوش سحرپوشت
چندی است كه طوفانی است ،این دیده دریایی

|+| نوشته شده توسط اسی در دوشنبه چهارم مرداد 1389  |
 
اینجا آسمان ابریست ، آنجا را نمیدانم... اینجا شده پائیز ، آنجا را نمیدانم... اینجا فقط رنگ است ، آنجا را نمیدانم... اینجا دلی تنگ است ، آنجا را نمیدانم. وقتي كه بچه بودم هر شب دعا ميكردم كه خدا يك دوچرخه به من بدهد. بعد فهميدم كه اينطوري فايده ندارد. پس يك دوچرخه دزديدم و دعا كردم كه خدا مرا ببخشد. هی با خود فکر می کنم ، چگونه است که ما ، در این سر دنیا ، عرق می ریزیم و وضع مان این است و آنها ، در آن سر دنیا ، عرق می خورند و وضع شان آن است! ... نمی دانم ، مشکل در نوع عرق است یا در نوع ریختن و خوردن

 

|+| نوشته شده توسط اسی در شنبه بیست و ششم تیر 1389  |
 

دیشب رویایم را تر کردی

 

روی عضلات درخت کهنسال پشت پنجره نشسته بودی و


لبخندت تنگ تنهایی را ترک داد


از لمس حضورت آنقدر لبریز شدم که یادم رفت

 

چقدر مانده تا پرنده شدن


با دل به زمین خوردم و دوباره شکستم در سکوت


جاری اشک مسیر همیشگی اش را روی گونه ی احساسم خراشید


سبزترین نگاهت مرا در آغوش فشرد و رویا تمام شد


دوباره من بودم و واژه های بی تویی

 

|+| نوشته شده توسط اسی در چهارشنبه بیست و سوم تیر 1389  |
 

دوستت دارم پریشان‌، شانه می‌خواهی چه کار؟
 

دام بگذاری اسیرم‌، دانه می‌خواهی چه کار؟

 

تا ابد دور تو می‌گردم‌، بسوزان عشق کن‌
 

ای که شاعر سوختی‌، پروانه می‌خواهی چه کار؟

 

مُردم از بس شهر را گشتم یکی عاقل نبود
 

راستی تو این همه دیوانه می‌خواهی چه کار؟

 

مثل من آواره شو از چاردیواری درآ!
 

در دل من قصر داری‌، خانه می‌خواهی چه کار؟

 

خُرد کن آیینه را در شعر من خود را ببین
 

شرح این زیبایی از بیگانه می‌خواهی چه کار؟

 

شرم را بگذار و یک آغوش در من گریه کن‌
 

گریه کن پس شانه ی مردانه می خواهی چه کار؟

 
|+| نوشته شده توسط اسی در چهارشنبه بیست و سوم تیر 1389  |
 

 

آنقدر دوستت دارم

 

که هر چه بخواهی همان را بخواهم

 

اگر بروی شادم

 

اگر بمانی شادتر

 

تو را شادتر میخواهم

 

با من یا بی من

 

بی من اما

 

شادتر اگر باشی

 

کمی

 

فقط کمی

 

ناشادم

 

و این همان عشق است

 

عشق همین تفاوت است

 

همین تفاوت که به مویی بسته است

 

و چه بهتر که به موی تو بسته باشد

 

خواستن تو تنها یک مرز دارد

 

و آن نخواستن توست

 

و فقط یک مرز دیگر

 

و آن آزادی توست

 

تو را آزاد میخواهم

|+| نوشته شده توسط اسی در سه شنبه بیست و دوم تیر 1389  |
 بمناسبت اربعین حسینی
بیشتر از آب تشنه لبیک بود

افسوس که به جای افکارش زخم های تنش را نشانمان دادند

و بزرگترین دردش را بی آبی نامیدند.

  دکتر شریعتی

|+| نوشته شده توسط اسی در پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388  |
 تسلیت به مناسبت 21 آذر
 

در جریان سرکوب حکومت فدرالیستی مرحوم پیشه وری

 

 در آذربایجان ، حکومت  پهلوی هزاران تن از جوانان تبریز و سایر

 

 

 نقاط آذربایجان را قتل عام کرده و جنایتها  می کند . که در

 

 بعضی از اسناد تاریخی کشته شدن چهل هزار تن از تورکان ثبت

 

 شده است ....

 

 

 


 

|+| نوشته شده توسط اسی در جمعه بیستم آذر 1388  |
 عید غدیر مبارک

 

 

نازد به خودش خدا که حیدر دارد

دریای فضائلی مطهر دارد

همتای علی نخواهد آمد والله

صد بار اگر کعبه ترک بردارد.

|+| نوشته شده توسط اسی در شنبه چهاردهم آذر 1388  |
 روز دانشجو مبارک
s3lbtf.jpg
|+| نوشته شده توسط اسی در شنبه چهاردهم آذر 1388  |
 

دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ايوان مي روم،و انگشتانم را           

بر پوست كشيده شب مي كشم

چراغ هاي رابطه تاريكند

 معرفي نخواهد كرد

چراغ هاي رابطه تاريكند

 كسي مرا به آفتاب

كسي مرا به مهماني گنجشك ها نخواهد برد

پرواز را بخاطر بسپار

پرنده مردني است.

 

                                              

  (  فروغ )

|+| نوشته شده توسط اسی در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388  |
 

من سکوت خویش را گم کرده ام
لاجرم در این هیاهو گم شدم
من ، که خود افسانه می پرداختم
عاقبت افسانه ی مردم شدم
ای سکوت ، ای مادر فریادها ،
ساز جانم از تو پر آوازه بود ،
تا در آغوش تو ، راهی داشتم ،
چون شراب کهنه ، شعرم تازه بود
در پناهت برگ و بار من شکفت
تو مرا بردی به شهر یادها
من ندیدم خوشتر از جادوی تو
ای سکوت ، ای مادر فریادها
گم شدم در این هیاهو ، گم شدم
تو کجایی تا بگیری داد من ؟
گر سکوت خویش را می داشتم
زندگی پر بود از فریاد من!

|+| نوشته شده توسط اسی در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388  |
 

عمر ما می رود و کی به خود آئیم فغان

هم چو آبی که رود در هدر طول زمان

لحظه ها را بنگر یاد بکن بر خود و خویش

که دگر باز نیاید دم و آن رفته تنان

|+| نوشته شده توسط اسی در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388  |
 
|+| نوشته شده توسط اسی در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388  |
 
|+| نوشته شده توسط اسی در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388  |
 سکوت

سکوت کوچه هاي تار جانم، گريه مي خواهد تمام بند بند استخوانم

گريه مي خواهد بيا اي ابر باران زا، ميان شعرهاي من که بغض

آشناي آسمان گريه مي خواهد بهاري کن مرا جانا، که من پابند

پاييزيم و آهنگ غزلهاي جوانم گريه مي خواهد چنان دق کرده

احساسم ميان شعر تنهايي که حتي گريه هاي بي امانم، گريه

مي خواهد

|+| نوشته شده توسط اسی در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388  |
 

چه غریب ماندی ای دل نه غمی نه غمگساری
نــه بــه انـتـظـــار یــاری ، نــه ز یـــار انـتــظــاری
غــم اگــر بــه کــوه گـویــم، بــگـریــزد و بــریــزد
کــه دگــر بــدیـن گــرانـی نـتـوان کشیــد بــاری
سحرم کشیده خنجر که چرا شبت نکشته‌ست
تــو بـکــش که تا نیفـتـد دگـرم بـه شـب گـذاری
نه چنان شکسـت پشتـم که دوبـاره سـر بـرآرم
منـم آن درخـت پیـری که نـداشـت بـرگ و بـاری

 

|+| نوشته شده توسط اسی در جمعه هفدهم مهر 1388  |
 
|+| نوشته شده توسط اسی در جمعه هفدهم مهر 1388  |
 
گر چه از فاصله ماه به من دور تری
ولی انگار همين جا و همين دور و بری

ماه می تابد و انگار تويی می خندی
باد می آيد و انگار تويی می گذری

شب و روز تو ـ نگفتی ـ که چه سان می گذرد
می شود روز و شب اينجا که به کندی سپری

گر چه آنجا کمی از فصل زمستان باقی ست
و هنوز از يخ و برفاب ولنجک اثری

باز بگذار در و پنجره ها را امشب
باد می آيد و می آورد از من خبری

خبری تازه که نه يک خبر سوخته را
باد می آورد از فاصله دور تری

خبر اينقدر قديمی ست که هر پير زنی
خبر اينقدر بديهی ست که هر کور و کری

می تواند که به ياد آورد و بشنودش
تو که خود فاعل و مفعول و نهاد خبری
|+| نوشته شده توسط اسی در جمعه هفدهم مهر 1388  |
 اولین روز دبستان بازگرد
 

اولین روز دبستان بازگرد
کودکی ها، شاد و خندان باز گرد
باز گرد ای خاطرات کودکی
بر سوار اسب های چوبکی

خاطرات کودکی زیباترند
یادگاران کهن مانا ترند
درسهای سال اول ساده بود
آب را بابا به سارا داده بود

درس پند آموز روباه و خروس
روبه مکار و دزد و چاپلوس
روز مهمانی کوکب خانم است
سفره پر از بوی نان گندم است

کاکلی گنجشککی باهوش بود
فیل نادانی برایش موش بود
با وجود سوز و سرمای شدید
ریز علی پیراهن از تن می درید

تا درون نیمکت جا می شدیم
ما پر از تصمیم کبری می شدیم
پاک کن هایی ز پاکی داشتیم
یک تراش سرخ لاکی داشتیم

 کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت
دوشمان از حلقه هایش درد داشت
گرمی دستانمان از آه بود
برگ دفتر ها به رنگ کاه بود

مانده در گوشم صدایی چون تگرگ
خش خش جاروی با پا روی برگ
همکلاسیهای من یادم کنید
باز هم در کوچه فریادم کنید

همکلاسیهای درد و رنج و کار
بچه های جامه های وصله دار
بچه های دکه سیگار سرد
کودکان کوچک اما مرد مرد



کاش هرگز زنگ تفریحی نبود
جمع بودن بود و تفریقی نبود
کاش می شد باز کوچک می شدیم
لا اقل یک روز کودک می شدیم

یاد آن آموزگار ساده پوش
یاد آن گچها که بودش روی دوش

ای معلم نام و هم یادت به خیر
یاد درس آب و بابایت به خیر

ای دبستانی ترین احساس من
بازگرد این مشقها را خط بزن

|+| نوشته شده توسط اسی در چهارشنبه چهارم شهریور 1388  |
 رمیده

نمی دانم چه می خواهم خدایا
به دنبال چه می گردم شب و روز
چه می جوید نگاه خسته من
چرا افسرده است این قلب پر سوز
ز جمع آشنایان میگریزم
به کنجی می خزم آرام و خاموش
نگاهم غوطه ور در تیرگیها
به بیمار دل خود می دهم گوش
گریزانم از این مردم که با من
به ظاهر همدم ویکرنگ هستند
ولی در باطن از فرط حقارت
بدامانم دو صد پیرایه بستند
از این مردم که تا شعرم شنیدند
برویم چون گلی خوشبو شکفتند
ولی آن دم که در خلوت نشستند
مرا دیوانه ای بد نام گفتند
دل من ای دل دیوانه من
که می سوزی از این بیگانگی ها
مکن دیگر ز دست غیر فریاد
خدا را بس کن این دیوانگی ها

|+| نوشته شده توسط اسی در جمعه سی ام مرداد 1388  |
 

امروز هم گذشت
با مرور خاطرات ديروز
با غم نبودنت..و سکوتی سنگين
و من شتابان در پی زمان بی هدف
فقط ميروم ..فقط ميدوم
ياسها هم مثل من خسته اند از خزان و سرما
گرمی مهر تو را ميخواهند
غنچه های باغ هم دیگر بهانه ميگيرند
میان کوچه های تاریک غربت و تنهایی
صدای قدمهایت را می شنوم اما تو نیستی
فقط صدايی مبهم
قول داده بودی برایم سیب بیاوری
سیب سرخ خورشید
سيب سرخ اميد
يادت هست؟؟؟
و رفتی و خورشید را هم بردی
و من در این کوچه های تنگ و تاریک
سرگردانم و منتظر
برگی از زندگی ام را ورق میزنم
امروز به پایان دفترم نزدیکم

|+| نوشته شده توسط اسی در جمعه سی ام مرداد 1388  |
 دکتر علی شریعتی

زندگی خوردن و خوابیدن نیست

انتظار و هوس و دیدن و نادیدن نیست

زندگی چون گل سرخی است

پر ازخاک و پر از برگ و پر از عطر لطیف

یادمان باشد اگر گل چیدیم

عطر و برگ و گل و خارهمه همسایه دیوار به دیوار همند

|+| نوشته شده توسط اسی در شنبه سی ام خرداد 1388  |
 موج سبز
من اگر برخیزم  

تو اگر برخیزی

همه بر می خیزند

من اگر بنشینم خویشتنم

تو اگر بنشینی تنهایی

چه کسی می خواهد من و تو ما نشویم

 

                                      خانه اش ویران باد 

|+| نوشته شده توسط اسی در جمعه پانزدهم خرداد 1388  |
 

خانه ای ساخته ام
پلکانش همه مهر،دربهایش احساس
شیشه اش آینه ادراک است
آه اما خانه
ساکنش درویش است ، آن تهیدست خیال ، آن تهیدست رفیق
او کسی می خواهد رغبت یکرنگی در وجودش باشد
او کسی می خواهد که وجودش باشد
رنج ابیات دلش را خواند ، هیجان نگه اش را داند
او کسی می خواهد ، نی لبک زن باشد
بربط و ضرب و سه تار
همه فرمانبر دستش باشند
ماه وخورشید و فلک ، همه محو نگه نرگس مستش باشند
او تو را می خواهد
نغمه اش شیوا کن
خانه اش زیبا کن

|+| نوشته شده توسط اسی در جمعه پانزدهم خرداد 1388  |
 

کوچک من!باز دل تنگ نگاهت مانده ام

تشنه کام آن لبان بوسه خواهت مانده ام

واژه هايت دير شد ...اين روح شاعر پيشه سوخت

در هوای شعرهای گاهگاهت مانده ام

سرکشی های تو عاشق تر از اينم می کند

گل به دست و شعر بر لب سر به راهت مانده ام

دل سپردن اشتباهی بود شيرين و قشنگ

تا هميشه وامدار اشتباهت مانده ام

گرچه اين احساس کودک مانده رنجت می دهد

مادری کن با منی که در پناهت مانده ام

کوچک من! اين پريشان کيست در چشمان تو؟

محو در آيينه ی چشم سياهت مانده ام

|+| نوشته شده توسط اسی در پنجشنبه بیستم فروردین 1388  |
 عیدتون مبارک
ErrooorTM.CoM| گروه اینترنتی ارور تیم
|+| نوشته شده توسط اسی در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387  |
 

يادمان باشد از امروز جفايي نكنيم
گر كه در خويش شكستيم صدايي نكنيم


خود بتازيم به هر درد كه از دوست رسد
بهر بهبود ولي فكر دوايي نكنيم


جاي پرداخت به خود بر دگران انديشيم
شكوه از غير خطا هست،خطايي نكنيم


ياور خويش بدانيم خداياران را
جز به ياران خدا دوست وفايي نكنيم


يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند
طلب عشق ز هر بي سر و پايي نكنيم


گر كه دلتنگ از اين فصل غريبانه شديم
تا بهاران نرسيده ست هوايي نكنيم


گله هرگز نبود شيوه ي دلسوختگان
با غم خويش بسازيم و شفايي نكنيم


يادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم
وقت پرپر شدنش ساز و نوايي نكنيم


پر پروانه شكستن هنر انسان نيست
 گر شكستيم ز غفلت من و مايي نكنيم


و به هنگام نيايش سر سجاده ي عشق
جز براي دل محبوب دعايي نكنيم


مهرباني صفت بارز عشاق خداست
يادمان باشد از اين كار ابايي نكنيم

|+| نوشته شده توسط اسی در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387  |
 آنا دیلی بیر میلتین چرپنان اورگیی دیر...

چوخ سئوینیب شنله نیره م

اوزدیلیمده سوز یازاندا

بولبول کیمی دین له نیره م

اوز دیلیمده سوز یازاندا.

 

چوخ شیرین دیر انا دیلیم.

قوربان اولوم من بو دیله

دنیز کیمی چاغلایئرام

اوز دیلیمده سوز یازاندا

 

هر ان بو یورقون جانئما

 جان باغئشلئر انا دیلیم

 بیر گولومده ن مین گول اچئر

 اوز دیلیمده سوز یازاندا

 

چشمه لرده ن اخان سو تک

دوم دورودور انا دیلیم

بولاخ کیمی قاینییئرام

اوز دیلیمده سوز یازاندا

 

چوخ گوزه ل دیر گوزلر کیمی

 دادلی شیرین سوزلر کیمی

 سوزله نیره م سازلار کیمی

 اوز دیلیمده سوز یازاندا

 

 عومروم گونوم گوندوزومدی

  سئوگیم سئودام سئوگیلیم دی

  گووه نیره م قاینایئرام

  اوز دیلیمده سوز یازاندا

 

 باش باهارئم باش یازئم دئر

 دادلی دوزلی اوازئم دئر

 غم لر قاچئر اوره گیمده ن

اوز دیلیمده سوز یازاندا

 

 چوخ ایستیره م اوچام قاچام

 اذربایجان ائللرینده

قئزل گول تک عطیر ساچام

اوز دیلیمده سوز یازاندا

اوندان سورا محبتده ن

دویغو دولو حرارتده ن

دنیز کیمی جوشوب داشام

اوز دیلیمده سوز یازاندا

 

هر بیر ائلین بیر داغی وار

بویوک یوکسک دایاغی وار

منه سونمز چراغ دیلدیر

اوز دیلیمده سوز یازاندا

 

سئوینیره م وارلئغئما

چونکی دیلیم وارلئغئمدئر

داردان قاچوب قورتولورام

اوز دیلیمده سوز یازاندا

 

اتام انام یوردوم یووام

یاشئل کوینک ائلیم اوبام

قلم کیمی چیچکله نیر

اوز دیلیمده سوز یازاندا

 

گوزلریمده ن اخان یاشلار

گوزه ل گوزه لقلم قاشلار

اوره ک سئوه ن سویله ییرلر

اوز دیلیمده سوز یازاندا

 

کور اوغلودان قوچ نبی ده ن

فضولی ده ن شهریاردان

فخر ائده ره ک سوز یازئرام

اوز دیلیمده سوز یازاندا

 

گویده قانات اچئر قلم

چیرکینلیکده ن قاچئر قلم

گول تک عطیر ساچئر قلم

اوز دیلیمده سوز یازاندا

 

دامارئمدا قان قاینایئر

گوزلریمده جان قاینایئر

سوزوم دئیر:یان قاینایئر

اوز دیلیمده سوز یازاندا

 

گونش کیمی شاخئر سوزوم

چایلار کیمی اخئر سوزوم

هئچ بینمیر پاخئر سوزوم

اوز ئیلیمده سوز یازاندا

 

نه اولار گوروم اوجالئغئن

اوزون عومرون قوجالئغئن

یالوارئرام اوز تانرئما

اوز دیلیمده سوز یازاندا.

|+| نوشته شده توسط اسی در جمعه دوم اسفند 1387  |
 

نگاه توست که رنگ دگر دهد به جها ن

اگر که دل بسپاری به  مهر ورزیدن

اگر که خو نکند دیده ات به بد  دیدن

امید توست که در خارزار، کوه ،کویر

اگر بخواهد ، صد   باغ ارغوان دارد .

دلت  به نور  محبت ، اگر بود  روشن

تو را همیشه چون گل ، تازه و جوان دارد

فریدون مشیری
|+| نوشته شده توسط اسی در جمعه دوم اسفند 1387  |
 
 
بالا